الیساجونمالیساجونم، تا این لحظه: 16 سال و 1 روز سن داره
هلیا عسلمهلیا عسلم، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

فرشته ها

هلیا عسل یک ماهه شد

هلیا عسلم یک ماهه شد. باید اعتراف کنم که این یک ماه واسم خیلی زود گذشت . وقتی الیسا خانومی به دنیا اومده بود  زمان خیلی دیر میگذشت  واقعا سخت گذشت تا الیسا 1 ماهه شد اما الان خیلی زود گذشت و هلیا به 31 روزگی رسید شاید  تجربه  مادر شدن دوباره این زمان را  خیلی زود سپری نموده و شاید هم خوش قلقی هلیا باعث شد .  عسلکم به غیر از شب ها که اغلب 2 تا 3 ساعت  بیدار هست و مادر را خیلی عذاب می دهد د ر  طول روز خیلی ارومه و این آروم بودن  جدای از کمکی که به من کرده واسه الیسا بهتر بوده چرا که این آروم بودن باعث شده  الیسا هم به رفتارهای ما با هلیا حساس نباشه  و خواهرش را یه رغیب فرض نکنه و به این خ...
12 مرداد 1392

دخترم تو می آیی.............

  مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید                                                 كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید از غم هجر نكن ناله و فریاد كه من                                        زده ام فالی ...
24 تير 1392

مسابقه بازی

زهره جون مامان نیایش مار ا به یه مسابقه دعوت کرده و این مسابقه یعنی پاسخ به یک سری سوالات و البته بیشتر به یک نظر خواهی عمومی شبیه هست سعی میکنم پاسخ ها را صادقانه بدهم بدون این که واسم مهم باشه کسی این جواب ها را می خونه یا نه  ١- بزرگترین ترس شما در زندگی چیست؟ از دست دادن عزیزانم ۲-اگه ۲۴ ساعت نامرئی می شدی چکار می کردی ؟ می رفتم پیش دوستام و افراد خانواده ام تا ببینم در نبود من چه کارهایی می کنن ۳-اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یه آرزوی ۵ الی ۱۲ حرفی شما رو داشته باشه چه آرزویی می کردی؟ سلامتی همه عزیزانم ۴- از میان سگ- اسب- گربه- عقاب- پلنگ کدوم رو دوست داری ؟ اسب ۵-کارتن مورد علاقه دوران کودکی شم...
5 تير 1392

اخرین روزهای بهار

اخرین روز بهار هم امروز تمام میشه و از فردا وارد فصل گرما و تابستان می شویم اگر چه اینجا خیلی وقته تابستان اومده و گرما واقعا کلافه کننده است و برای من که گرما بیشتر خودشو نشان داد و حسابی اذیتم کرد چند روزیه که حالم بهتر شده یعنی در مقایسه با یکی دو هفته پیش می توانم بگویم خیلی عالی هستم دو هفته اخر را رفتم سر کار تا کارهام را به جایگزینم تحویل بدهم و او را با کارهایم اشنا کنم و جالبه که همین دو هفته که برگشتم سر کار واقعا حالم بهتر بود   از شنبه دیگه توی مرخصی استعلاجی هستم تا زمانی که نی نی خانوم به دنیا بیاد  امیدوارم که این 12 روز هم به خوبی بگذره و همه چیز ختم به خیر بشه و خداوند مهربان مثل همیشه هوامون را داشته باشه...
1 تير 1392

اخلاق

  دخترکانم بالاخره بعد از دو هفته بد حالی  و بیماری دیروز  یه تکون شدیدی به خودم دادم و بلند شدم تا دوباره زندگی را از سر بگیرم  وضعیت سرفه هام اگر زیاد حرف نزنم  بهتره    سعی می کنم اصلا صحبت نکنم تا کمی از شدت این سرفه های مزاحم رها شوم دیروز مجبور بودم بروم دانشگاه چون  3 گروه از   دانشجوهام  امتحان داشتند   اون ها هم طفلی وقتی من را با ماسک و رنگ پریده و شکم قلمبه دیدند سعی می کردند  خیلی سوال نکنن و آرام امتحانشون را دادند و رفتند  بابایی هم به نوبه خودش توی کارهای خونه کمک میکنه   تا من بیشتر استراحت کنم   اما کارهای اداره همچنان واسم س...
21 خرداد 1392

این روزها

دختر های گلم این روزها اصلا حال خوشی ندارم  ، از یک طرف صحبت های دکترم به شدت نگرانم کرده و از طرفی الان که به روزهای اخر نزدیک می شوم  پر از دلشوره و تشویش شدم     می دانم که برای دومین تجربه مادر  شدن اصولا نباید دلشوره ای  وجود داشته باشد اون هم از نوع اضطراب های ناشناخته  اما نمی دونم چرا احساس می کنم مثل سابق نخواهم توانست زندگی 4 نفره امان را مدیریت کنم . احساس می کنم به زودی زیر باری از مسئولیت ها  له خواهم شد واقعا که مسئولیت هایی از جنس مادرانه طاقت فرسا است و آد م نمی داند نگران کدامین وظیفه مادریش باشد ابراز علاقه و محبت و سیراب کردن فرزند از عشق مادری   یا نگران رشد جسما...
12 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته ها می باشد