الیساجونمالیساجونم، تا این لحظه: 16 سال و 1 روز سن داره
هلیا عسلمهلیا عسلم، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

فرشته ها

دخمل من

هفته پیش واسمون هفته خوبی نبود . برای چکاب سلامتی نی نی رفته بودم دکتر ، به دکترم گفته که ضربات نی نی را خیلی پایین حس می کنم و احساس می کنم پایین تر از خط سزارین  دخملی تکون می خوره  دکترم اول گفته مشکلی نیست  و نی نی سرش پایین هست اما وقتی من گفتم که حس می کنم شکمم نسیبت به چند هفته گذشته کوچک تر شده  اونم مشکوک شد و سونو کرد  بعد از سونو گفت که نی نی  خیلی پایین اومده  و تقریبا توی کانال زایمان قرار گرفته و خطر زایمان زودرس و..... با شنیدن حرف های دکترم انگار دنیا روی سرم خراب شد  پریشان و  نگران  نمی دونستم چه کار کنم  خودم را برای تنها چیزی که آماده نکرده بودم زایمان زودرس بود&...
4 خرداد 1392

پدر

تا روز پدر 3 روز دیگه مونده  و فکر می کنم لازمه یه تشکر حسابی از بابا سعید به خاطر همه زحمت هایی که داره میکشه  داشته باشیم . بابا سعید از زمانی که الیسا خانومی ما به دنیا اومد تا حالا مسئولیتهای زیادی را در قبال دخملی ، من و کارهای خانه داشته  با وجود اینکه می دونم از سر کار که می آید خانه خیلی خسته است اما تا اونجا که بتونه توی کارهای خانه و امور مربوط به الیسا همکاری کرده گاهی فکر می کنم که فراتر از یه مرد ایرانی  رفتار می کنه الان هم که ما منتظر دخمل دوم هستیم  بابایی مهربون مسئولیت هاش بیشتر شده  و اعتراضی هم نداره توی کارهای خونه کمک میکنه تا من بیشتر استراحت کنم  وقتی هر دو از سر کار بر میگردیم...
31 ارديبهشت 1392

بازیهای بچه گانه الیسایی

الیسای گلم  توی هدایای سال نو یه کادو بود که خاله فروغ بهت داد " پازل های چند تکه  " وقتی اونو گرفتی با کمک پرهام و پارسا یه شکل هایی درست کردی  البته شما به عنوان ناظر و پرهام و پارسا به عنوان سازنده  از فردای اون روز پازل ها را پهن می کردی  اما نمی تونستی با اونها شکل خاصی درست کنی فقط پخششون می کردی وسط هال و یا گاهی پرتابشون می کردی به این ور و اون ور  خونه   بعد از یه مدتی تونستی اون ها را به نسبت رنگ تفکیک کنی  می نشستی  و تکه های سبز را می گذاشتی کنار هم ، ابی ها کنار هم  قرمزها و به قول خودت  " نیمیز ها "  کنار هم      اما یک روز ت...
17 ارديبهشت 1392

مادرم روزت مبارک

هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم، همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرم و مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است. مادر عزیزم و مادر شوهر مهربانم روزتون مبارک ...
10 ارديبهشت 1392

الیسای خانوم من

دختر گلم  عزیزتر از جانم این روزها در مرز 30 ماهگی قرار داری و تا چند روز دیگر ٢/٥ ساله میشوی  موجودیت و هویت این روزهایت را خیلی دوست دارم  اگر چه از ابتدای تولدت رشد جسمی و حرکتی و اجتماعی ایت برایمان جالب و دلنشین بود اما من همیشه منتظر تبلور این بلوغ در تو بودم زمانی که بتوانم روی حرف هایت و رفتارهایت حساب کنم ، تشنه زمانی بودم که بتوانیم با هم مکالمه کنیم و من به جواب هایت اعتماد کنم  الان تو در آستانه اون بلوغ اجتماعی هستی که من منتظرش بودم  وقتی ازت سوال می پرسم می توانم به پاسخ هایت اعتماد کنم و تو می توانی به راحتی خواسته هایت و منظورت را برایم مشخص کنی ( چند روز قبل می خواستی با بابا برو...
28 فروردين 1392

الیسایی در تعطیلات نوروز

ناردونه من امسال  توی تعطیلات مهمون داشتیم . عمو جون و عمه جون از شمال اومده بودند خانه ما  و تو از بودن با بچه های اونها خیلی خوشحال بودی اگر چه اون ها با هات اختلاف سن زیادی داشتن اما خیلی با اونها بودن و بیرون رفتن با اونها را دوست داشتی و اونها هم خیلی مراعات تو را می کردند و کلی دل به دلت می دادن مخصوصا مبین جون ( پسر عمو علیرضا ) که چون یکی یکدونه هست و خیلی دوست داره مامان و باباش واسش یه خواهر یا برادر بیارن خیلی تو را دوست داشت و تو هم به جای مبین صداش می کردی " داداشی " چقدر مبین ذوق می کرد از اینکه داداش صداش میکردی و همه متعجب بودند که خودت یهو بهش داداشی می گفتی و کسی بهت یاد نداده بود  خوشکلکم کلا تا وقتی اونها...
20 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته ها می باشد