الیساجونمالیساجونم، تا این لحظه: 16 سال و 1 روز سن داره
هلیا عسلمهلیا عسلم، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

فرشته ها

خدمات متقابل مادر و دختر

عزیزکم دیروز واسه من و تو یه اتفاقی افتاد که نتونستم اینو توی وبت ننویسم  ماجرا از این قرار بود که دیروز من و شما با هم رفتیم حمام  من شما را شستم و گذاشتم که توی تشت آب بازی کنی ( کاری که خیلی بهش علاقه داری) موقعی که خودم را شستم ازت خواستم که کمرم را لیف بکشی  این حرف را  بدون اینکه منتظر نتیجه اش باشم گفتم لیف را به دست کوچولوت کردم و جلوت نشستم و  در کمال تعجب دیدم    که خیلی آروم لیف را روی کمرم میکشی  اینقدر هیجان زده شده بودم که نمی توانستم خودم را کنترل کنم  با صدای جیغ و فریاد من بابا وحشت زده  از پشت در حمام می پرسید چی شد ؟؟؟؟؟؟؟     ...
15 مهر 1391

لالا لالایی لالا لالایی،

گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب بالا، لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی، لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی، لالا لالایی لالا لالایی و...... الیسای عزیز  و گلم   مدتی که   این اهنگ شده تم مورد علاقه ات وقتی خوابت می یاد  می یای و میگی :"  مامان دست لا لا "        یعنی مامان دستت را بذار و واسم لالا بخون    عادت کردی روی دستم بخوابی  من هم وقتی این  آهنگ را واست می خونم  یاد دوران بچگی خودم می افتم که همیشه از رادیو این اهنگ را می شنیدیم و سعی می کردیم   بعد از شنیدن   قصه اش بخوابیم چند وقتی که ...
5 مهر 1391

روزت مبارک

      الیسای خوب و نازم روزت مبارک عزیزم امیدوارم که وجود پر برکتت همیشه بر زندگیم سایه بندازه  به خاطر  وجود نازنینت  خدا را هزار مرتبه شکر میکنم اگر چه همه روزها به واسطه وجود نازنینت  روز جشن و سرور  و  شادیه  این روز را به همه دوستای عزیز الیسا، بخصوص دوست  های اینترنتیش( کیمیا جون، هلیا جون، آویسا جون، نیکا و نیلا جون، رومینا جون ، نگین جون، الیسا های عزیز، ریحانه جون ، النا جون،آنیل کوچولو و . .... ) تبریک می گویم ...
29 شهريور 1391

هیجان شهر بازی

فرشته کوچولو  من ،  دیشب  رفتیم  شهر بازی مسقف  ستاره.  خیلی بهمون خوش گذشت. کلی هیجان داشت. شما که خیلی  خیلی خوش گذرونی کردی هر وسیله ای رو دوست داشتی سوار بشی و با اصرار هم سوار میشدی . من هم باهات سوار ماشین برقی شدم. اولش یه کمی خجالت کشیدم ولی بعدش خیلی خوب بود کلا هیجان داشت. بخصوص وقتی که ماشینمون با ماشین بچه های دیگه تصادف می کرد  بر میگشتی و با زبان شیرین خودت به بچه های دیگه میفهموندی که باید حواسشون را جمع کنن.فدات بشم الهی که چقدر  دلفریب  انگشت اشاره تو واسشون تکون می دادی که یعنی داری بهشون دعوا میکنی . راستی دیشب یه رکورد المپیکی هم زدی وو اون این که  تمام مدتی که توی ...
27 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته ها می باشد