![]() |
|
![]() |
|
الیسا جونی الهه مامان و بابا مطالبی درباره نو گل ها
|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی اتش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی [ دوشنبه 4 / 2 / 1391 ] [ 19:12 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
]
سلام دخملی نازم. این روزها خیلی سرم شلوغه. تصحیح امتحانات میان ترم، طراحی سوالهای پایان ترم و انجام کارهای اداره واسم هیچ وقتی را نگذاشته البته طبق قولی که پایان سال گذشته دادم واسه تو وقت می گذارم و نمی گذارم به تو سخت بگذره. اما آپ کردن وب رو اصلا وقت نمیکنم .فعلا واست چند تا عکس میذارم تا بعدا راجع به شیرین زبونیهات بنویسم باید یه پست با عنوان دیکشنری جدید الیسا واست بذارم واز شیرین زبونیهات بگم.
[ سه شنبه 26 / 2 / 1391 ] [ 20:24 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
این روزها زمزمه روز مادره و هر مغازه ای را تو شهر نگاه می کنی خرید هدیه واسه روز مادر را بهمون گوشزد کرده و هرکس سعی می کنه هدیه ای فراخور نیاز یا شایستگی مادرش تهیه کنه، اما مادر عزیزم چه هدیه ای میتونه جوابگوی محبت های بی حد و حصر ، دل پاک و معصوم ، فداکاریهای همیشگیت باشه. مادر عزیزم یادم میاد که همیشه میگفتی تا مادر نشی نمی فهمی مادر بودن چیه ، راست میگفتی الان که مادرم می فهمم که چه زحمتهایی واسم کشیدی ، زحمت هایی که با بدنیا اومدن دخترم دو چندان شده و چقدر زیبا با گفتن جمله " نوه از بچه خودم عزیزتره " اجازه نمیدهی شرمنده زحمتات باشیم. مادر عزیزم به اندازه تمام دلتنگی هایم و به جای تمام نداشته هایم دوستت دارم و تا همیشه ازت ممنونم امیدوارم که سایه پرمحبتت هرگز از سرم کوتاه نباشه.
[ پنجشنبه 21 / 2 / 1391 ] [ 9:30 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
یه روز بهاری با هزار تا مصیبت تونستم چند تا عکس ازت بگیرم سنبل من اینقدر که فکر بازی و بدو بدو کردنی نمی گذاری یه عکس ازت بگیرم وقتی بزرگ شدی شکایت نکنی که چرا توی این سن به نسبت وقتی نی نی بودی اینقدر عکس کم داری ها ...
الهی قربونت برم که از عکاسی خسته شده بودی و می خواستی بیای بغل مامان. [ چهارشنبه 13 / 2 / 1391 ] [ 20:17 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
[ يکشنبه 10 / 2 / 1391 ] [ 22:54 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
میوه بهشتی خانه ما امروز برات می نویسم که چقدر پر کار و توانا شدی و چقدر کارهای بامزه می کنی. امروز واست از پول عیدیهات یه النگوی طلا خریریم جالبه که قیمت یه النگوی تو به اندازه سرویس طلای عروسی خودم بود که هشت سال قبل خریده بودمش. (تورم را داشته باش این روزها فرشته خانوم بازی تو شده اینکه یک بالشت و روسری و یا ملافه را برداری و سعی می کنی عروسکت را بخوابونی موقعی که می خواهی اونو بخوابونی همش می زنی روی کمرش و می گی " خوا" خوا" از کارهای دیگه مورد علاقه ات اینکه خودت می خواهی غذا بخوری واست یه سفره درست کردم می ری توش میشینی و شروع می کنی به غذا خوردن که البته نیمیش را می ریزی زمین و بقیه را هم به سر و صورتت می مالی . این روزها قمری خانمی که از بعد از سیزه بدر توی تراس خونمون لانه کرده و روی تخم خوابیده بود نی نی هاش به دنیا آومدن 3 تا جوجوی خوشکل. هر وقت خانم قمری یا شوهرش می یان توی تراس تو می دویی پشت شیشه و مدام می زنی به شیشه و می گی " تو تو " بیچاره ها اولش می ترسیدن و پر می زدن اما الان دیگه به این حرکات تو عادت کردن و به خاطر جوجو ها توی تراس می مونن.
از حمام کردن هم که این روزها خیلی متنفری. قبلا خیلی حمام دوست داشتی و کلی توی آب صفا می کردی اما الان به محض اینکه می بینی شیر حمام باز بشه و یا حوله ات را از کمد بیرون می آورم می زنی زیر گریه و می ری می چسبی به بابایی که من نبرمت حمام. این روزها وقتی می روی پارک خودت از سرسره می ری بالا و خودت سر می خوری خیلی عاشق این مهارتت هستم و کلی توی پارک بهت افتخار می کنم.
[ پنجشنبه 7 / 2 / 1391 ] [ 17:02 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
فرشته خانوم من امروز 18 ماهه شدی .راستی راستی فکر نمی کردم به این زودی بزرگ بشی. وقتی نی نی بودی تصور یک و نیم سالگیت واسم خیلی دور بود اما چه زود قد کشیدی و بزرگ شدی. امروز بردیم تا واکسن های 18 ماهگی رو بزنی . عسل بانوی من قربون قدت برم که از لحاظ قد و وزن به اندازه یک بچه 2 ساله بودی .مهارت های ارتباطی و حرف زدنت هم بیشتر از سنت بود . عزیز دل مادری که همیشه باعث افتخارم بودی. قدت 89cm و وزنت هم 12.400g بود.
الان هم از وقتی اومدیم با اینکه قطره استامنوفن هم خوردی همش داری اذیت می کنی و یک لحظه هم استراحت نکردی. واست اسپند دود کردم هزار ماشاء اله با این نیروی بدنیت. اما بعدش کم کم دردت شروع شد البته از بس خانوم هستی به جای گریه و زاری گرفتی آروم خوابیدی و هر از چند وقتی یه نق نق کوچولو می کنی و می خوابی. الهی فدات بشم که خیلی جیگری.
[ دوشنبه 4 / 2 / 1391 ] [ 19:17 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
توی تعطیلات نوروز عمه جون الیسا اولین بچه اش را به دنیا آورد یه پسمل ناز نازی که اسمش را علی گذاشتند اما قراره ماهان صداش کنن. عمه جون خیلی دلش نی نی می خواست اما شوهرش زیاد موافق نبود حالا با اومدن ماهان کوچولو شوهرش یک پارچه شور و هیجان بود این عکس ماهان کوچولو که عمرا به خوشکلی دخملی من باشه
ادامه مطلب [ پنجشنبه 24 / 1 / 1391 ] [ 19:32 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
دخملی ناز و قشنگم نوروز با همه زیبایی و شور و نشاطی که به همراه داشت اومد و رفت و دوباره همه چیز به روال قبل برگشته دوباره کار و تلاش و جدایی و دوری و..... تعطیلات نوروز همانطور که قبلا هم واست نوشتم خیلی خیلی خوب بود ، سیزده بدر هم که به خاطر خستگی مسافرت نرفتیم فقط موقع ناهار یه کوچولو رفتیم پارک اما آفتاب ملایم اون روز خیلی حال داد بخصوص بعد از 3 روز بارندگی مداوم و ندیدن خورشید خانوم در سال جدید همانطور که بهت قول دادم هیچ کار اداره رو خانه نخواهم آورد و تنها تنها وقتم واسه تو و یک کم هم بابایی خواهد بود امسال اگر چه تا چند روز دیگه امتحان دکترا دارم اما درس خواندن واسه دکترا رو گذاشتم کنار تا تو یک کم بزرگ تر بشی و بتونم با فراغ بال واسه دکترا آماده بشوم.
البته یک کوچولو هم به بچه دوم فکر میکنم می دونم که شرایطش را ندارم اما به خاطر اینکه تو تنها نباشی و وقتی بزرگ شدی واسه خودت یک دوست و همراه داشته باشی می خواهم واست یک خواهر یا برادر بیاورم که البته امیدوارم خواهر باشه چون دو تا خواهر بیشتر به درد هم می خورند امسال می خواهم بیشتر تفریح و پارک رفتن حداقل دو روز در هفته را در برنامه اصلی زندگیم قرار بدهم تا تو لحاظات شاد تری را تجربه کنی امیدوارم که بتونم به این برنامه ها را جامعه عمل بپوشم البته تو هم باید بهم کمک کنی راستی نفس مامانی توی سال جدید یک لطفی به مادری کردی و ان اینکه بالاخره بعد از 17 ماه شب زنده داری الان چند شبه که تا صبح می خوابی و چقدر از این اتفاق خوشحالم اگرچه من به خاطر عادت به بیدار شدنت تا صبح چند مرتبه بیدار می شوم و وضعیت خوابتون را چک میکنم. خیلی از این بابت خوشحالم ترا به خدا دیگه عادت کن تا صبح بخواب فرشته کوچولوی من [ سه شنبه 22 / 1 / 1391 ] [ 13:15 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
این نقاشی های زیبا به ایمیلم اومده بود و حیفم اومد که ازشون بگذرم. دیدنشون برام خیلی جذابیت داشت.
“A sympathetic friend can be quite as dear as a brother.” ادامه مطلب [ دوشنبه 21 / 1 / 1391 ] [ 14:07 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
گل همیشه بهار من امسال عید حدود 10 روز را شمال گذرونیدم و خیلی بهمون خوش گذشت. نمی دونم چرا سالهای قبل تا این اندازه بهم خوش نمی گذشت با اینکه در سالهای قبل خیلی راحت و آزاد بودم و امسال مدام دنبال تو توی حیاط بودم و حتی نتونستم یه برنامه تلویزیونی را نگاه کنم و یا حتی یک بعد از ظهر را نخوابیدم و مدام نگران هوای سرد شمال بودم اما امسال وجود تو نوروز را واسم دلچسب کرده بود سال قبل هم که نوروز را شمال بودیم تو خیلی کوچولو بودی و من حتی یادم نمی اید که اون روزها را چه جوری گذروندم. اما امسال حال و هوای دیگه ای را تو ایجاد کرده بودی چقدر شیرین زبونیهات دل همه را برده بود اصلا منتظر نبودم چنین توی د لشون جا باز کنی از بچه و ادم بزرگ دوستت داشتند و چقدر بهت افتخار میکردم که نه اهل نق نق کردن بودی و نه اهل بهانه های بیخودی و یا گریه های شبانه با هیچ کس هم غریبی نمی کردی و کاملا بچه مثبت شیرازی بودی. دختر زیبای من چقدر لذت بخش بود که 10 روز را از صبح تا شب کنارت بودم و چقدر عالی بود که امسال عید من سر کار نرفتم و لذت هر لحظه در کنار تو بودن را چشیدم.خیلی خیلی خیلی دوست دارم گل همیشه بهار من.
اینجا دریای محمود آباده. این دریا را به خاطر ساحل ماسه ایش و صدف هاش خیلی دوست دارم.
ادامه مطلب [ پنجشنبه 24 / 1 / 1391 ] [ 18:49 ] [ یاسمن( مامی الیسا) ] [
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |