X

فرشته ها

الیساوهلیافرشته های من

هدیه پروردگار

 وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید                  وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید              وقتی عطش طعم تورا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی              چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 / 3 / 1394 ساعت 9:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها )


تولد 3 سالگی هلیا عسل

تولد 3 سالگی هلیا  عسل خیلی کوچولو و بی سر و صدا برگزار شد چرا که مامان بزرگم حدود 20 روزه که فوت شده است اما به جاش تو تعطیلات عید فطر رفتیم شمال  پیش خانواده بابایی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 / 4 / 1395 ساعت 13:34 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


خلاقیت فرشته ها

     در پی نوشت مطلب قبلی مبنی بر اطلاعات عمومی هلیا خانم که در طی بازی با حیوانات وحشی و اهلی اطلاعات بکر و زیبایی را کشف کرده بود فرشته های من  برای چیدمان حیوانات هم خلاقیت هایی را از خودشون نشان دادند.و من مرده اون میمون هستم که مثلا بالای یک درخت نشسته . اون پازل ها هم مثلا درخت های جنگل هستند.

 

+ نوشته شده در يکشنبه 16 / 3 / 1395 ساعت 10:06 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


اطلاعات عمومی هلیا عسل

    مدتی است که دخترانم به بازی با حیوانات علاقه مند شده اند. حیوانات اسباب بازی که دارند را می چینند روی کانتر آشپزخانه و هر کدام به ترتیب یکی از حیوانات را بر می دارند و شروع می کنند به توضیح دادن راجع به آن حیوان.اینکه جزء حیوانات اهلی است یا وحشی؟ کجا زندگی می کنند؟ و چه غذایی را می خورد.

هلیا دیشب  اطلاعاتی که تازه از محبوبه جون-مربی مهد کودک اش_ راجع به حیوانات یاد گرفته بود را با الیسا به اشتراک می گذاشتد و گفت:

پرنده ها از چوب های کوچولو استفاده می کنند تا بااونها کالسکه (لانه) درست کنند.الیسا که خیلی تعجب کرده بود گفت پرنده ها که کالسکه ندارند و هلیا با اعتماد به نفس بالایی گفت بعضی از پرنده ها با چوب کالسکه درست می کنند. و جالب اینکه الیساهم این اطلاعات را قبول کردو گفت تا حالا نمی دانسته که پرنده ها هم کالسکه درست می کنند.

هلیا با برداشتن شیر اسباب بازی اش توضیح داد که این شیره. حیوان وحشیه. تو جنگل زندگی می کنه .   شیر خواهر یوزپلنگه. تو جنگل حیوانات دیگه را می ترسونه. و  آب گوشت می خوره .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 / 2 / 1395 ساعت 11:18 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الیسا و احساس مسئولیت هایش

الیسا جونم دختری است که نسبت به دیگران با احساس مسئولیت هست . اوایل فکر می کردم فقط به خاطر علاقه به هلیا است که گاهی بهش غذا می دهد ، شلوار پای هلیا می کنند ، چراغ دستشویی را برایش روشن می کند و.... اوایل این احساس مسئولیت و علاقه اش را می پسندیدم . اما اخیرا متوجه شدم که الیسا نسبت به همه همین طور است  . یک بار یک هفته به مهد کودک نرفته بود ، آزاده جون مربی اش گفت که وقتی الیسا نبوده  دست راستم تو کلاس نبوده الیسا خیلی تو کارهای مهد بهم کمک می کنه . آزاده جون توضیح داد الیسا هم کلاسی دارد به نام امید --- که اتفاقا الیسا تو خانه هم از امید زیاد صحبت می کند --- و امید ظاهرا در اوایل سال تحصیلی خیلی ناسازگار بوده و حرف های مربی را هم قبول نمی کرده  و الیسا همیشه کنار امید بوده و برایش صحبت های آزاده جون را توضیح می داده و امید کم کم  رفتار های سازگاری داشته . الیته من زیاد از صحبت های آزاده جون خوشحال نشدم و واقعا دوست ندارم  الیسا ذهنش را مشغول دیگران کنه  که می دانم شاید یک کم خود خواهانه باشد . چند روز قبل هم وقتی برای بردن الیسا به مهد رفته بودم الیسا علاوه بر کیف و کاپشن و شال وکلاه اش یک نایلون بزرگ را با خودش از کلاس بیرون آورد وقتی ازش پرسیدم که این نایلون چیست ؟ گفت نایلون وسایل پرهام - یکی از هم کلاسی هاش - است . از این رفتارش دیگه کمی عصبانی شدم  اما چیزی بهش نگفتم

و اما

از طرف مهد کودک برنامه هایی برای جشن 22 بهمن دارند که الان حدود 1 ماه است دارند برای جشن آماده می شوند . الیسا هم برای نمایش  و سرود خوانی انتخاب شده بود . در نمایش نقش مامان یک بچه شیر را داشت  و خیلی هم نقش را دوست داشت و خیلی خوب نقش هاش را حفظ کرده بود و اجرا می کرد و توی سرود خوانی نیز با اینکه سرود سختی از سالار عقیلی بود اما خیلی خوب حفظ هست . اما دیروز رفته به آزاده جون گفته که نمی خواهد که نقش مامان شیر را بازی کند و باید این نقش را بدهند به  بنیتا - یکی دیگر از هم کلاسی هاش - و بعد از کلی صحبت کردن آزاده جون و خودم با الیسا برای برگشت به نقش اش متوجه شدیم که بنیتا از اینکه توی نمایش نیست ناراحت بوده و الیسا یا این کارش خواسته به بنیتا کمک کند. من و بابا خیلی خیلی از این رفتارش ناراحت شدیم و برای تنبیه این کارش بهش اجازه تمرین در سرود را هم ندادم و گفتم روز جشن اصلا اجازه ندارد  به مهد برود . نمی دانم چه طور می توانم  بهش بفهمانم که لازم نیست اینقدر نسبت به دیگران احساس مسئولیت کند . و اصلا دوست ندارم الیسا انسانی باشد که از نیاز های خودش به خاطر دیگران چشم پوشی کند  و اما از طرفی هم دوست ندارم خود خواه باشد . نمی دانم چه طوری باید بهش تفهیم کنم که در همه رفتار هاش تعادل داشته باشه .

+ نوشته شده در شنبه 26 / 10 / 1394 ساعت 10:09 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


هلیا ی تقلید کار

هلیا عسل من بدجوری در امور مربوط به الیسا کنجکاوی می کنه و مطالب آموزشی  الیسا را بیشتر از خودش مورد توجه قرار میده به طوری که معمولا تمام شعر هایی را که الیسا یاد می گیره را خیلی زود حفظ می کنه .  و اطلاعات زیادی در رابطه با استاندارد ، علامت استاندارد و کاربرد آن می داند. همچنین راجع به رنگ درخت ها تو فصل های مختلف سال کلی مطلب می داند. راجع به لباس ها در فصل های سرد و گرم سال می داند اما مطالب آموزشی کلاس خودش واسش جالب نیست مثلا هنوز رنگ ها را یاد نگرفته و براش تفکیک رنگ ها هیچ اهمیتی نداره . بالا و پایین را نمی داند . اما دست چپ و راستش را یاد گرفته. و این تبعیت از الیسا را تا جایی پیش برده که امروز که الیسا کلاس ژیمناستیک داشت و می خواست که لباس های ژیمناستیک را بپوشد ، هلیا گفت لباس ژیمناستیک من را هم بیار  باید بپوشم . تعجبتعجبتعجبتعجب

عسل بانوی من اگر همین جوری پیش برود وقتی رفت کلاس اول به جای یاد گرفتن الفبا ، جدول ضرب را یاد خواهد گرفت.چشمکچشمکچشمک

+ نوشته شده در شنبه 5 / 10 / 1394 ساعت 13:11 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دستفروشی هلیا عسل

ناگفته پیداست که دخترم بد جوری به شغل دستفروشی فکر می کنه و علاقه عجیبی داره که اسباب بازی هاش  را توی نایلون بگذاره و دور خودش جمع کنه

+ نوشته شده در جمعه 15 / 8 / 1394 ساعت 20:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دردانه من 5 ساله شد

الیسای عزیزم امروز پنجمین پاییز عمرش رسید و 5 ساله شد. اما به خاطر اینکه فقط دو روز از عاشورا گذشته و بابا هم ماموریت هست و من هم امروز نوبت دندانپزشکی دارم جشن تولدش خلاصه شد به یک جعبه شکلات واسه دوستان و مربی های مهد کودک . و البته امروز مامان جون شهناز  برای دادن هدیه تولدش می اید خانه ما . همین و البته  الیسای من مشغله های ما را درک کرد و وقتی براش توضیح دادم که نمی توانم واسش جشن بگیرم ، گفت اشکال نداره به جاش وقتی بابا اومد می رویم شهر بازی گانگو  و هلیا هم می بریم و البته نی نی وبلاگ هم یه بنر تبریک بالای وبلاگ الیسا گذاشته بود

+ نوشته شده در دوشنبه 4 / 8 / 1394 ساعت 12:21 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


جشنواره نقاشی

چند وقت پیش از طرف مهد کودک یک برگه هایی را به بچه ها داده بودند تا با کشیدن نقاشی با موضوع ازاد در جشنواره نقاشی کودکان استان شرکت کنند و نقاشی الیسا جونم هم از طرف مهد کودک برای شرکت در جشنواره  فرستاده شده و  از طرف کارشناسان اون نمایشگاه نقاشی انتخاب شد و این اولین موفقیت هنری فرشته ام بی نهایت ما را خوشحال کرد

 

و  به مناسب این موفقیت الیسا جونم را بردیم یک تآتر کودک به اسم راز جنگل که با جنبه های دیگر هنر هم اشنا بشود. یه نمایش زیبایی بود که البته بیشتر از الیسا و هلیا من و بابایی از دیدن نمایش لذت بردیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 / 6 / 1394 ساعت 10:05 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


نمایشگاه نقاشی الیسایی

نقاشی هایی که الیسا در طول سال تحصیلی  در مهد کودک کشیده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 / 5 / 1394 ساعت 10:29 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


هلیا جونم 24 ماهه شد

خدا را هزار مرتبه شکر که من امسال زنده هستم و  دو سالگی  فرشته ام  را دیدم روز ی که  به دنیا آمده بود  آرزو می کردم که هلیا زود یک ساله شود و در یک سالگی آرزو داشتم که زود دو ساله شود  و  الان تنها آرزویم در رابطه با او این است که زود زودی سه ساله شود  تا من بتوانم دقایقی را برای خودم وقت بگذارم

این مشکل نداشتن هیچ وقت و فرصتی  برای خودم برایم بد جوری عقده شده و چنان  پرداختن  به نیازها و علایق خودم برام حسرت شده که می ترسم تا بزرگ شدن بچه هام زنده نباشم تا مثل سابق  دقایقی در روز را به  برای خودم بگذرانم و بد جوری به خواهر و زن داداشم حسودی ام می شود وقتی توی مهمانی ها درگیری دیگری جزء خودشان ندارند.

هلیا جونم  خدا را شکر رشد بسیار خوبی داشته و مهارت های کلامی و رفتاری خیلی خوبی دارد و  هر روز با رفتارها و بخصوص کلام شیرین اش کلی ما را شگف زده می کند

هر وقت الیسا ناراحت است یا ما دعواش می کنیم و الیسا نالان و گریان است  سریع می دود و خودش را تو بغل الیسا می اندازد  و دلداری اش می دهد  اما وقتی خودش را دعوا کنیم یا ناراحت و گریان باشد اجازه نمی دهد کسی و بخصوص الیسا طرفش برود و می دود توی اتاق خودش و اصلا از ترحم خوشش نمی اید و من دیوانه این غرورش هستم  اما اگر من از دستش عصبانی بشوم و الکی باهاش قهر کنم  می آید توی بغلم می نشیند و می گوید : مامان عشتمی ... (یعنی مامان عشقمی ) و مطمئن است که من هرگز نمی توانم در برابر این جمله اش مقاومتی داشته باشم

بابایی را خیلی خیلی دوست دارد  و هر روز با الیسا سر اینکه کی باید در را روی بابایی باز کند دعوا دارند و بابایی هم اجازه ندارد خودش کلید بندازد و در را بازکند که اگر این کار را انجام دهد  باید مجددا برگردد دم درب  تا هلیا جونم در را برایش باز کند

موقعی که خواسته ای دارد من و بابا  ، مامانی جون و بابایی جون هستیم  و خوب دلبری کردن را بلده  و مانند همه بچه های هم سنش مالک همه وسایل و اسباب بازیهای توی خونه  ماست.

هر وقت بخواهم ازش عکس بگیرم اجازه نمی دهد و اخم می کند و به دوربین نگاه نمی کند (مثل اغلب بچه ها ) اما هر وقت یه لباسی تنش می کنم که خودش خوشش آمده و یا هر قت می خواهد تنهایی با بابا برود خرید می گوید " مامان بیا عدس بدیر "  یعنی مامان بیا عکس بگیر و کلی عکس جلوی جاکفشی و در خانه دارد

کلا خیلی جیگر شده و من عاشقش هستم شدید

 

+ نوشته شده در شنبه 13 / 4 / 1394 ساعت 12:33 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الگوی زندگی الیسای من

الیسای من مدتهاست که در مهد کودک راجع به زندگی ، خانواده ، شروع تشکیل خانواده و.... بحث هایی را در کلاس با مربی و دوستانش داره و مدتهاست که هر وقت به خانه بر می گردد راجع به این موضوع که آیا وقتی بزرگ شد باید از پیش منو بابایی برود ؟دیگه نمی تواند هلیا را ببیند؟  چرا آدم ها که بزرگ می شوند ازدواج میکنند و.... سوال هایی را می پرسد که من سعی می کنم تا آنجا که می توانم به سوال هایش در جد درک و فهم خودش جواب دهم و در همه صحبت هایم تاکید دارم که اگر ازدواج نکند تا همیشه می تواند پیش من و بابایی زندگی کند و از ما جدا نشود   "  که چقدر من آرزو دارم دخترهایم اصلا ازدواج نکنند و همیشه مجرد بمانند "  امروز در مسیر برگشت از مهد به خانه  ،الیسا جونم گفت مامان من یک فکر خوب کردم و توضیح داد _  که من می خواهم هر وقت بزرگ شدم  زندگی ام را مثل خاله فروغ شروع کنم  _ پرسیدم مگر خاله فروغ چه جوری زندگی اش را شروع کرده است ؟ و نازنین دخترم توضیح داد که خاله فروغ که بزرگ شده و عروسی کرده و حامله شده و پارسا و پرهام که بزرگ شده اند هنوز هم بچه مامان جون مونده  من هم هر وقت بزرگ شدم همیشه بچه شما می مونم

و منظور الیسای عزیزم این بوده که حتی اگر هم ازدواج کرد می خواهد نزدیک ما باشه و همیشه با ما بمونه مثل خاله فروغ که خانه اش تا خانه مامان جون فقط 3 کوچه فاصله  است و هر روز به مامان جون سر می زنه و همدیگر را می بینند و مشخص که دخترم از شرایط ما که از خانواده پدری هزار کیلومترو از خانواده مادری هم 40 کیلومتر دوریم راضی نمی باشد. و  ذهن کوچک اش در این روزها دنبال راه حلی بوده که هم بزرگ بشود و احیانا ازدواج کند و هم پیش ما بموند

+ نوشته شده در دوشنبه 25 / 3 / 1394 ساعت 9:34 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


موزه حیات وحش

چند وقت پیش از طرف مهد کودک الیسا را به موزه حیات وحش بردند و این اولین تجربه اردو از طرف مهد کودک برای الیسا بود

 مکالمه من و الیسا  در راه بازگشت از مهد کودک برایم خیلی زیبا و دلنشین بود

- الیسا خانوم امروز رفتید موزه ؟خوش گذشت ؟ تعریف کن من وهلیا هم بدونیم اونجا چی بود و چه کار ها کردید

- کاری نکردیم فقط   ویوون ها  " حیوان ها  " را نگاه کردیم و بعد هم میوه خوردیم و اومدیم

- موزه چه جوری بود  . حیوان ها بودند؟

- اره همه ویوون ها ایستاده بودند

- حیوان ها خشک بودند؟

- نه خشک نبودند .. خیس هم نبودند . اما ایستاده بودند

- یعنی چی  ایستاده بودند؟

- یعنی حرکت نمی کردند مربی اشون گفته بود که بچه های مهد کودک می آیند از سر جاتون حرکت نکنید تا بچه ها نترسند.

- که اینطور پس حرکت نمی کردند. خشک هم نبودند. کدوم حیوان ها را دیدی  که جالب بودند ؟

- همشون را نگاه کردم . اما  دایناسور اشون  فقط استخوان داشت اما گوشت و مو و چشم نداشت فقط استخوان هاش مونده بود

- جدی ، چه جالب . اون حیوان ها را هم دیدی که سرشون را به دیوار نصب کرده بودند؟

-  سرشون ؟؟؟ نه هیچ سری که روی دیوار نبود همشون روی کاشی بودند. (الیسا جونم اصلا حیوان هایی که سرشون روی دیوار های بلند موزه نصب شده را ندیده بوده و در واقع فقط محیط پایین موزه را نگاه کرده )

- اون گرگ را هم دیدی که یه بچه به به ای را خورده بود ؟ (یک گرگ در حالی که بزغاله ای به دهانش گرفته خشک کرده اند  )

- نه به به ای را که نخورده بود فقط دندونش گرفته بود . مثل گرگ شنگول و منگول

تازه بعضی از حیوان ها با مامان اشون و بعضی هاشون هم با خانواده اشون بودند

- چه جالب . مثلا کدوم حیوان با خانواده اش بود؟

پروانه ها  . گوسفند ها . پرنده ها  و ماهی ها  کلی ماهی رنگی بود توی یک شیشه بزرگ  ( آکواریوم ) بودند

 

 

+ نوشته شده در يکشنبه 27 / 2 / 1394 ساعت 11:56 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


22 ماهگی هلیا عسل و غیبت 15 روزه

هلیا عسلم 12 اردیبهشت 22 ماهگی را تمام کرد و جهت  اتمام شیر و شیرخوارگی به مدت 10 روز به خانه مامان جون سفر کرده  که البته بعید می دانم که توی این مدت 10 روز بتواند شیر خوردن را فراموش کند چرا که دختر سخت کوش و با پشتکار من قبلا نشون داد که در این زمینه اصلا کوتاه نمی اید. در شهریور ماه که اون عمل جراحی  وحشتناک پیش آمدو به خاطر استفاده زیاد انتی بیوتیک شیرم خشک و  قطع شد  هلیا همچنان به مک زدن سینه مامان ادامه داد و من هم که خیلی از بابت خشک شدن شیرم ناراحت بودم اجازه می دادم که هلیا به همین مک زدن های   الکی دل خوش باشه که حدود 2 ماه بعد از اون عمل جراحی متوجه شدم که هلیا درست مثل سابق از سینه هام  داره شیر می خوره و سینه هام دوباره شروع به شیر دهی کردند. من هم با پزشک  هلیا صحبت کردم  و ایشان هم مانعی در این کار ندیدند و خلاصه دوباره سینه هام  پر از شیر شد  که واقعا  بعد از دو ماه دوباره ترشح  شیر  یک معجزه بود

و حالا هلیای من در آستانه  23 ماهگی می رود که شیر خوردن را برای همیشه کنار بگذارد و تغذیه با شیر پاستوریزه که هیچ علاقه ای هم بهش نداره را شروع کند

الیسا خانوم قبل از رفتن هلیا کلی برنامه ریزی می کرد و مدام برنامه می چید که وقتی هلیا رفت خانه مامان جون ما پارک و شهر بازی  برویم. خمیر بازی کنیم. پازل بازی و ....... اما الان که فقط دو روز از سفر هلیا می گذرد مدام بهانه اش را می گیرد و می خواهد که ما برویم و هلیا را برگردونیم دیشب قبل از خواب گریه مفصلی کرد و گفت که بدون خواهرم خوابم نمی بردتعجبتعجبتعجب

هلیا عسلم صحبت کردنش خیلی بامزه شده و جمله  هایی میسازد که باید درسته قورتش داد

مامان   آایا   ابایی  نه  = مامان الیسا را پارک نبریم

آایا   آب  من  ایار =  الیسا واسه من آب بیار

بابا   دود   ای یا = بابا زود بیا

دلام  دلام  اوبی = سلام سلام خوبی

دین دین بده=  بیسکویت، شکلات  و کلا هر تنقلاتی را بده

آایا گریه نه ، ایو به به = الیسا گریه نکن بیا  غذا بخور

باباجی دوجا  افت= بابا جون کجا رفته. 

 

 

موشته = مورچه

دای ی یه = دایره  هر چیزی که شکل دایره داشته باشد را زود می گوید مثلا لیوان دای ی یه هست. قاقش دای ی یه هست.

و کلی جمله های بامزه  که اصلا دوست نداریم  این مدل صحبت کردن در چند ماه آینده اصلاح بشه و خیلی دلم می خواهد همیشه همین جوری بامزه حرف بزنه

توی پارک به راحتی از سرسره بالا می رود و اگر سوار تاب بشه حاضر نیست از تاب پیاده بشود و کلی در این مورد مکافات داریم .

هر زمانی که الیسا داره برای ما یا مهمان ها یا دوستان  شعری می خواند هلیا هم با اعتماد به نفس می ایستد کنار الیسا و وقتی توجه همه جلب شد و همه اماده شنیدن شعر هلیا هستند  به یک مصرع اکتفا می کنه و می گوید: " تو تو انااااایی " = جوجه جوجه حنایی   همین و بقیه اش را هم بلد نیست خندونکخندونکخندونک

بر عکس الیسا که توی پارک  تاب و سرسره و .. را ترجیح می دهد هلیا عسلم دوست داره تو پارک فقط قدم بزنه و من باید یه چشم ام به الیسا باشد که توی اسباب بازیها سالم بمونه و دنبال هلیا بدوم که موقع قدم زدند زمین نخوره یا کسی اذیتش نکنه و....

غذا خوردنش خیی بهتراز سابق شده  البته نه از نظر حجم غذایی که می خورد بلکه از لحاظ ابعادی از سفره را که با غذا کثبف کاری می کنه  . و همچنان گروه لبنیات را تحویل نمی گیرد البته به غیر از  نون پنیر و گردو

به مسواک زدن خیلی علاقه داره و هر مرتبه نزدیک به 1 ساعت مسواک را بین 16 تا دندونش می چرخاند.

از 1 تا 10 را میتواند بشمرد ولی 5 و 6 را فاکتور می گیرد و بعد از 4 می رسد به 7  و هر روز موقع بالا رفتن از پله ها از 1 تا 10 میخواندو عدد 7 هم چند بار تکرار میکند.

بر عکس الیسا که هر وقت درخواستی داشت که من بهش نمی دادم، شروع می کرد به گریه کردن ، هلیا  اگر چیزی بخواهد و من نخواهم بهش بدهم می اید و من را میزند یا دندون می گیرد تا به خواسته اش برسد گریهگریه

 خلاصه  دنیایی دارند این وروجک های من

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 15 / 2 / 1394 ساعت 11:57 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


فیل

دردانه خلاق و سخن پرور خانه ما دیروز موقعی که دارم آشپزی می کنم می پرسه مامان چرا شیر سلطان جنگل هست؟

 با اینکه مطمئن نیستم  منظورم را متوجه شود برایش توضیح می دهم چون شیر بزرگ و قوی هست . خیلی سریع می دود  و همه حیوانات هم ازش می ترسند و همه چی تحت سلطه اش هست

الیسای من می گوید اما من بیشتر دوست داشتم  فیل سلطان جنگل باشه. منم می پرسم چرا فیل؟

می گوید : چون فیل که از شیر بزرگ تره. فیل ها مهربان هستند تازه با بچه هاشون هم بازی می کنند اونم آب بازی .  تازه غذاشون هم موز هست و حیوان های دیگه را هم نمی خورند

در حالی که غرق بوسه اش می کنم با خودم فکر می کنم دخترم نمی داند سلطان بودن با مهربانی و آزار نرساندن به زیر دستان منافات داره و  کسانی که دنبال مهربانی و کمک به هم نوع و بازی با کوچک تر ها هستند به پادشاهی و سلطان بودند فکر نمی کنند.

بهش می گویم شاید فیل ها خودشان دوست ندارند سلطان شوند چون وقتی سلطان بشوند دیگه نمی توانند و وقت ندارند تا با بچه هاشون اب بازی کنند و با حیوان های دیگر مهربان باشند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 / 1 / 1394 ساعت 8:19 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


کار دستی های الیسایی

هنر مندی دخمل من توی مهد کودک . این کار دستی ها با استفاده از خمیر  آرد گندم درست شده است

+ نوشته شده در يکشنبه 3 / 12 / 1393 ساعت 8:41 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


Design

Design By : Avazak.ir