فرشته ها

فرشته ها

الیساوهلیافرشته های من

هدیه پروردگار

 وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید                  وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید              وقتی عطش طعم تورا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی              چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 / 3 / 1394 ساعت 9:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها )


حسرت این روز های من

این روز ها حسرت زندگی گذشته ها را می خورم . البته نه گذشته نزدیک . گذشته های خیلی دور که من خودم اصلا تجربه اش نکردم . حسرت خانه های بزرگ و پر از اتاق و یه عالمه فامیل که در کوچک ترین مشکل و مسئله یه قشون فامیل دم دست بودن و کمک حال آدم بودن. حسرت خانه های  کتاب دایی جان ناپلئون . شوهر آهو خانم  و سوشون . که حتی واسه سبزی پاک کردن هم یه عالمه فامیل و همسایه نزدیک اشون بودن . هم فکر و هم رای و کمک حال . ای کاش من هم اینقدر نیروی کمکی داشتم که می توانستم همیشه و در هر کاری روی کمک داوطلبانه اشون حساب کنم. با خیال راحت بچه ها را بسپارم توی حیاط بزرگ و پر ازدحام  و یه خرید 4 و 5 ساعته و با فراغ بال بروم. یه حمام حداقل نیم ساعته  . سبزی پاک کردن های 10 کیلیویی . آبغوره و آبلیمو گرفتن و درست کردن  رب گوجه توی حیاط  اونم به صورت دسته جمعی و همراه با گفتن و خندیدن و لذت بردن از دور همی ها ی  ساده . چقدر دلم می خواست یکی از بچه های خانه دایی جان ناپلئون بودم و یا یکی از زن های فقیر خانه شوهر آهو خانم و یا حتی زری کتاب سوشون .و یا حتی یکی از شخصی ت های رمان سراسر رنج بافته های رنج

+ نوشته شده در دوشنبه 21 / 8 / 1396 ساعت 14:32 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


تولد الیسای عزیزم

الیسای عزیزم دیروز 7 ساله شد . دیگه اینقدر بزرگ شده که راجع به کیک تولدش و شام تولدش و  حتی لباس های ما هم نظر بده  . یه مهمانی داشتیم با حدود 17 مهمان که متل همیشه جای فامیل های بابا سبز بود . اینقدر الیسا توی مهمانی تولدش شیطونی کرد و بپر بپر کرد که از نظر هیجان با مهمانی 2 سالگی اش  هیچ فرقی نداشت من که سعی کردم خیلی تحمل کنم اما بالاخره دیگه دعواش کردم . دیگه متل گذشته تو فکر ظواهر مهمانی و تزئین های زیادش نبودم چون درگیری مدرسه و کلاس های فوق برنامه الیسا و کلاس موسیقی و کلاس های دانشگاه خودم  و رسیدگی به درخواست های هلیا عسلی وقتی برای این امور برام نمی گذاره .

 

+ نوشته شده در يکشنبه 6 / 8 / 1396 ساعت 9:36 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


جشن شکوفه ها و جشن قاصدک

مهر ماه از راه رسید و فرشته های من پس از تعطیلی تابستان رفتن به سوی مدرسه و مهد کودک

جشن شکوفای الیسای عزیزم که خوب موضوع متفاوتی بود  و چون زمان ما جش شکوفه های مهر نبود من هیچ ذهنیتی نداشتم از این روز  و اصلا اون استرسی که من خودمو براش آماده کرده بودم نداشت و یه جشن ساده و کمی هم هیجان انگیز بود  و برام جالب بود که توی برنامه کلاسی که براشون طراحی شده بود  زنگ هایی مثل کامپیوتر  . هنر . خلاقیت . مشاوره به اضافه ورزش و پرورشی گنجانده شده بود  در کلاس خلاقیت در صورت تمایل مادران هم می توانن شرکت کنن و در این زنگ برای بچه ها قصه بخوانن و یا نمایش انگشتی داشته باشند یا یه هنر را آموزش بدهند.

و جشن قاصدک هلیای عسلم  هم که یه جشن کاملا جذاب بود نمایش عروسکی  . موسیقی زنده . همراه با غرفه های نقاشی و سفال گری و قصه گویی و نقاشی روی صورت بچه ها و هدیه و ....

29 و 30 شهریور خیلی به الیسا و هلیا خوش گذشت

+ نوشته شده در دوشنبه 2 / 7 / 1396 ساعت 9:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


1.2.3. سلام مدرسه

فقط 2 روز دیگه تا جشن بازگشایی مدارس یا همون جشن شکوفه ها مونده  و منتظریم تا یه مرحله خیلی جدید و متفاوت برای الیسای عزیزم رقم بخوره

خودم که به عادت سال های بچگی ام- که طاقت نداشتم تا روز اول مدرسه یا عید برسه تا لباس نو هام یا کیف و کفش و روپوش مدرسه را بپوشم - بی تاب رسیدن اون روز هستم تا الیسای عزیزم هم فرم های جدید را بپوشه بره به سوی راهی که شروع  12 سال پر تلاش و اینده سازه . تا حالا چندین بار به بهونه گرفتن یه تیکه از وسایل اش روپوش و مقنعه و کفش و کیف اش را براش پوشیدم و قربون صدقه اش رفتم حتی وقتی براش جا مدادی و انواع دفتر ها را گرفتم  هم روپوش و کفش اش را براش پوشیدم کیف اش را انداختم روی کوله اش و با هزار جور ترفند نگذاشتم اشک هام جاری بشه -- اصلا دوست ندارم فرشته هام متل خودم این عادت زشت را داشته باشند که تو موقعیت های شادی آور هم اشک اشون جاری بشه --

کتاب های مدرسه اش را هم دانلود کردم و خودم یک بار از اول تا اخرین صفحه کتاب هاش را خوندم  و در جریان  شیوه نگارش کتاب ها قرار گرفتم اینقدر که برام شروع مدرسه و رفتن الیسا با مدرسه  جالبه گمون نکنم برای  ماه بانوی عزیزم  جذاب باشه البته سعی میکنم از این همه شوق به الیسا چیزی نگویم تا یه وقت برای او ایجاد استرس نکنم

امیدوارم  ماه بانوی زیبای خانه ما در مدرسه رفتار و یادگیری قابل قبولی داشته باشه  همون طور که توی دوره پیش دبستانی  و توی دوره های موسیقی اش کاملا مورد تائید مربیان و اساتیدش بوده

الیسای عزیزم  دروه فلوت را هم تمام کرد  و این هفته جلسه پنجم از کلاس ویلون را می گذرانه

+ نوشته شده در دوشنبه 27 / 6 / 1396 ساعت 10:32 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


فارغ التحصیلی الیسا جونم

بله. بالاخره فرشته زیبای من 6 سال را تمام کرد و از مهد کودکی که از 15 ماهگی را اونجا گذرونده فارغ التحصیل شد  و باید 3 ماه دیگه وارد مدرسه بشه

با کلی تلاش و کوشش تونستم اسمش را توی مدرسه شاهد  ،که دقیقا توی خیابان روبرویی دانشگاه  است ، بنویسم و بالاخره هفته گذشته موفق شدم. الیسای عزیزم  از اینکه قراره بره کلاس اول خیلی خوشحاله  وفکر می کنه که رفتن به کلاس اول به معنای بزرگ شدن  و انجام دادن هر کاری هست که  خودش صلاح بدونه . عزیزکم فکر می کنه حالا که بزرگ شده هلیا باید ازش حرف شنوی داشته باشه. البته من هم قصد ندارم اونو از این رویای شیرین بیرون بیارم . با یه لذتی می گوید که وقتی مدرسه رفت می تونه هر شب خودش کتاب بخونه  و به من می گوید مامان دیگه اون قسمت از کتاب ها را که شما نمی خونی خودم می تونم بخونم -- آخه بعضی از شب ها که من خسته هستم یه چند پاراگرافی از کتاب داستان هاشون را حذف می کنمخندونک ---

بانوی پر تلاش من کلاس های موسیقی را هم با جدیت دنبال کرد . دوره بلز که تمام شده و از دوره فلوت هم فقط 4 جلسه دیگه مونده و در اخر دوره هم یه اجرا دارند که این روز ها جمعه ها را باید بروند تمرین گروهی  و ما که از این بابت خیلی خوشحالیم به الیسا گفتم اگر تو موسیقی خیلی موفق بشوی دیگه نیازی نیست درس بخونی  و موفقیت توی یک هنر و مهارت به نظرم از درس خوندن مفید تره. البته این ایده منه  و هر کس این حرفم را میشنود می گوید تو که این نظر را داشتی چطور خودت فوق لیسانس گرفتیچشمکچشمک

برای تابستان بچه ها یه سفر را برنامه ریزی کردیم و البته دوره استخر برای الیسا که خودش خیلی اصرار داره و من خیلی راغب نیستم  دوست دارم الیسا یه دو سال صبر کنه تا هلیا عسلی هم 6 ساله بشه بعد یهو هر دو را با هم ببرم استخر

راستی به مناسبت  فارغ التحصیلی بانوی عزیزم و البته به اصرار خودش واسش یه جشن کوچولو با حضور دوست هاش گرفتم که یه ترکیبی بود از تولد و مهمانی خداحافظی 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 4 / 4 / 1396 ساعت 13:29 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


سال 96

سال 96 شروع شد و برای من که جذابیتی نداشت. اما به شما ها خوش گذشت یه سفر کوتاه 5 روزه رفتیم شمال پیش خانواده بابایی و بعدش هم خونه خودمون بودیم که البته تقریبا هر روز می رفتیم پارک یا شهر بازی . امسال برای اولین بار در تمام دوران اشتغالم در تعطیلات نوروز سر کا ر نرفتم . نه شیفت بودم و نه سر کار خودم  از این بابت خوشحالم .اما خوب بعد از تعطبلات با یه عالمه کار مثل نوشتن برنامه عملیاتی و دو تا ماموریت حسابی  از خجالتم در اومدند .خندونک

سال 95 بدترین سال در تمام 37 سال زندگیم بود و فکر نمی کنم دیگه هیچ سالی هم به بدی این سال توی زندگیم تکرار بشه که اگر هم تکرار بشه دیگه برام مهم نیست . خیلی گلایه دارم . البته از خدا نه بندهاش

الیسا جون که دوره فلوت و بلزش را تمام کرد و یه اجرا هم توی سالن حافظ داشت

عکس سال نو مهد کودک

هلیا جونم

 

+ نوشته شده در 20 / 1 / 1396 ساعت 14:16 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


یه عالم بی خبری

بعد از یه غیبت طولانی می خواهم اینجا مطلبی بگذارم توی این مدت کوهی از مشکلات روی سرم آوار شده بود و متاسفانه ختم به خیر هم نشد و بدترین اتفاق های ممکنه واسمون پیش اومد که نمی خواهم اینجا چیزی ازش بنویسم فقط چند تا عکس از این مدت می گذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 / 10 / 1395 ساعت 11:19 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الیسا گلم و امادگی

الیسا عزیزم 6 ساله شد و از امسال می رود امادگی . که البته اگر نیمه دومی نبود الان باید وارد مدرسه می شد.

+ نوشته شده در يکشنبه 11 / 7 / 1395 ساعت 12:09 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


تولد 3 سالگی هلیا عسل

تولد 3 سالگی هلیا  عسل خیلی کوچولو و بی سر و صدا برگزار شد چرا که مامان بزرگم حدود 20 روزه که فوت شده است اما به جاش تو تعطیلات عید فطر رفتیم شمال  پیش خانواده بابایی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 / 4 / 1395 ساعت 13:34 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


خلاقیت فرشته ها

     در پی نوشت مطلب قبلی مبنی بر اطلاعات عمومی هلیا خانم که در طی بازی با حیوانات وحشی و اهلی اطلاعات بکر و زیبایی را کشف کرده بود فرشته های من  برای چیدمان حیوانات هم خلاقیت هایی را از خودشون نشان دادند.و من مرده اون میمون هستم که مثلا بالای یک درخت نشسته . اون پازل ها هم مثلا درخت های جنگل هستند.

 

+ نوشته شده در يکشنبه 16 / 3 / 1395 ساعت 10:06 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


اطلاعات عمومی هلیا عسل

    مدتی است که دخترانم به بازی با حیوانات علاقه مند شده اند. حیوانات اسباب بازی که دارند را می چینند روی کانتر آشپزخانه و هر کدام به ترتیب یکی از حیوانات را بر می دارند و شروع می کنند به توضیح دادن راجع به آن حیوان.اینکه جزء حیوانات اهلی است یا وحشی؟ کجا زندگی می کنند؟ و چه غذایی را می خورد.

هلیا دیشب  اطلاعاتی که تازه از محبوبه جون-مربی مهد کودک اش_ راجع به حیوانات یاد گرفته بود را با الیسا به اشتراک می گذاشتد و گفت:

پرنده ها از چوب های کوچولو استفاده می کنند تا بااونها کالسکه (لانه) درست کنند.الیسا که خیلی تعجب کرده بود گفت پرنده ها که کالسکه ندارند و هلیا با اعتماد به نفس بالایی گفت بعضی از پرنده ها با چوب کالسکه درست می کنند. و جالب اینکه الیساهم این اطلاعات را قبول کردو گفت تا حالا نمی دانسته که پرنده ها هم کالسکه درست می کنند.

هلیا با برداشتن شیر اسباب بازی اش توضیح داد که این شیره. حیوان وحشیه. تو جنگل زندگی می کنه .   شیر خواهر یوزپلنگه. تو جنگل حیوانات دیگه را می ترسونه. و  آب گوشت می خوره .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 / 2 / 1395 ساعت 11:18 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الیسا و احساس مسئولیت هایش

الیسا جونم دختری است که نسبت به دیگران با احساس مسئولیت هست . اوایل فکر می کردم فقط به خاطر علاقه به هلیا است که گاهی بهش غذا می دهد ، شلوار پای هلیا می کنند ، چراغ دستشویی را برایش روشن می کند و.... اوایل این احساس مسئولیت و علاقه اش را می پسندیدم . اما اخیرا متوجه شدم که الیسا نسبت به همه همین طور است  . یک بار یک هفته به مهد کودک نرفته بود ، آزاده جون مربی اش گفت که وقتی الیسا نبوده  دست راستم تو کلاس نبوده الیسا خیلی تو کارهای مهد بهم کمک می کنه . آزاده جون توضیح داد الیسا هم کلاسی دارد به نام امید --- که اتفاقا الیسا تو خانه هم از امید زیاد صحبت می کند --- و امید ظاهرا در اوایل سال تحصیلی خیلی ناسازگار بوده و حرف های مربی را هم قبول نمی کرده  و الیسا همیشه کنار امید بوده و برایش صحبت های آزاده جون را توضیح می داده و امید کم کم  رفتار های سازگاری داشته . الیته من زیاد از صحبت های آزاده جون خوشحال نشدم و واقعا دوست ندارم  الیسا ذهنش را مشغول دیگران کنه  که می دانم شاید یک کم خود خواهانه باشد . چند روز قبل هم وقتی برای بردن الیسا به مهد رفته بودم الیسا علاوه بر کیف و کاپشن و شال وکلاه اش یک نایلون بزرگ را با خودش از کلاس بیرون آورد وقتی ازش پرسیدم که این نایلون چیست ؟ گفت نایلون وسایل پرهام - یکی از هم کلاسی هاش - است . از این رفتارش دیگه کمی عصبانی شدم  اما چیزی بهش نگفتم

و اما

از طرف مهد کودک برنامه هایی برای جشن 22 بهمن دارند که الان حدود 1 ماه است دارند برای جشن آماده می شوند . الیسا هم برای نمایش  و سرود خوانی انتخاب شده بود . در نمایش نقش مامان یک بچه شیر را داشت  و خیلی هم نقش را دوست داشت و خیلی خوب نقش هاش را حفظ کرده بود و اجرا می کرد و توی سرود خوانی نیز با اینکه سرود سختی از سالار عقیلی بود اما خیلی خوب حفظ هست . اما دیروز رفته به آزاده جون گفته که نمی خواهد که نقش مامان شیر را بازی کند و باید این نقش را بدهند به  بنیتا - یکی دیگر از هم کلاسی هاش - و بعد از کلی صحبت کردن آزاده جون و خودم با الیسا برای برگشت به نقش اش متوجه شدیم که بنیتا از اینکه توی نمایش نیست ناراحت بوده و الیسا یا این کارش خواسته به بنیتا کمک کند. من و بابا خیلی خیلی از این رفتارش ناراحت شدیم و برای تنبیه این کارش بهش اجازه تمرین در سرود را هم ندادم و گفتم روز جشن اصلا اجازه ندارد  به مهد برود . نمی دانم چه طور می توانم  بهش بفهمانم که لازم نیست اینقدر نسبت به دیگران احساس مسئولیت کند . و اصلا دوست ندارم الیسا انسانی باشد که از نیاز های خودش به خاطر دیگران چشم پوشی کند  و اما از طرفی هم دوست ندارم خود خواه باشد . نمی دانم چه طوری باید بهش تفهیم کنم که در همه رفتار هاش تعادل داشته باشه .

+ نوشته شده در شنبه 26 / 10 / 1394 ساعت 10:09 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


هلیا ی تقلید کار

هلیا عسل من بدجوری در امور مربوط به الیسا کنجکاوی می کنه و مطالب آموزشی  الیسا را بیشتر از خودش مورد توجه قرار میده به طوری که معمولا تمام شعر هایی را که الیسا یاد می گیره را خیلی زود حفظ می کنه .  و اطلاعات زیادی در رابطه با استاندارد ، علامت استاندارد و کاربرد آن می داند. همچنین راجع به رنگ درخت ها تو فصل های مختلف سال کلی مطلب می داند. راجع به لباس ها در فصل های سرد و گرم سال می داند اما مطالب آموزشی کلاس خودش واسش جالب نیست مثلا هنوز رنگ ها را یاد نگرفته و براش تفکیک رنگ ها هیچ اهمیتی نداره . بالا و پایین را نمی داند . اما دست چپ و راستش را یاد گرفته. و این تبعیت از الیسا را تا جایی پیش برده که امروز که الیسا کلاس ژیمناستیک داشت و می خواست که لباس های ژیمناستیک را بپوشد ، هلیا گفت لباس ژیمناستیک من را هم بیار  باید بپوشم . تعجبتعجبتعجبتعجب

عسل بانوی من اگر همین جوری پیش برود وقتی رفت کلاس اول به جای یاد گرفتن الفبا ، جدول ضرب را یاد خواهد گرفت.چشمکچشمکچشمک

+ نوشته شده در شنبه 5 / 10 / 1394 ساعت 13:11 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دستفروشی هلیا عسل

ناگفته پیداست که دخترم بد جوری به شغل دستفروشی فکر می کنه و علاقه عجیبی داره که اسباب بازی هاش  را توی نایلون بگذاره و دور خودش جمع کنه

+ نوشته شده در جمعه 15 / 8 / 1394 ساعت 20:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دردانه من 5 ساله شد

الیسای عزیزم امروز پنجمین پاییز عمرش رسید و 5 ساله شد. اما به خاطر اینکه فقط دو روز از عاشورا گذشته و بابا هم ماموریت هست و من هم امروز نوبت دندانپزشکی دارم جشن تولدش خلاصه شد به یک جعبه شکلات واسه دوستان و مربی های مهد کودک . و البته امروز مامان جون شهناز  برای دادن هدیه تولدش می اید خانه ما . همین و البته  الیسای من مشغله های ما را درک کرد و وقتی براش توضیح دادم که نمی توانم واسش جشن بگیرم ، گفت اشکال نداره به جاش وقتی بابا اومد می رویم شهر بازی گانگو  و هلیا هم می بریم و البته نی نی وبلاگ هم یه بنر تبریک بالای وبلاگ الیسا گذاشته بود

+ نوشته شده در دوشنبه 4 / 8 / 1394 ساعت 12:21 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


Design

Design By : Avazak.ir