فرشته ها

فرشته ها

الیساوهلیافرشته های من

هدیه پروردگار

 وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید                  وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید              وقتی عطش طعم تورا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی              چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 / 3 / 1394 ساعت 9:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها )


سال 96

سال 96 شروع شد و برای من که جذابیتی نداشت. اما به شما ها خوش گذشت یه سفر کوتاه 5 روزه رفتیم شمال پیش خانواده بابایی و بعدش هم خونه خودمون بودیم که البته تقریبا هر روز می رفتیم پارک یا شهر بازی . امسال برای اولین بار در تمام دوران اشتغالم در تعطیلات نوروز سر کا ر نرفتم . نه شیفت بودم و نه سر کار خودم  از این بابت خوشحالم .اما خوب بعد از تعطبلات با یه عالمه کار مثل نوشتن برنامه عملیاتی و دو تا ماموریت حسابی  از خجالتم در اومدند .خندونک

سال 95 بدترین سال در تمام 37 سال زندگیم بود و فکر نمی کنم دیگه هیچ سالی هم به بدی این سال توی زندگیم تکرار بشه که اگر هم تکرار بشه دیگه برام مهم نیست . خیلی گلایه دارم . البته از خدا نه بندهاش

الیسا جون که دوره فلوت و بلزش را تمام کرد و یه اجرا هم توی سالن حافظ داشت

عکس سال نو مهد کودک

هلیا جونم

 

+ نوشته شده در يکشنبه 20 / 1 / 1396 ساعت 14:16 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


یه عالم بی خبری

بعد از یه غیبت طولانی می خواهم اینجا مطلبی بگذارم توی این مدت کوهی از مشکلات روی سرم آوار شده بود و متاسفانه ختم به خیر هم نشد و بدترین اتفاق های ممکنه واسمون پیش اومد که نمی خواهم اینجا چیزی ازش بنویسم فقط چند تا عکس از این مدت می گذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 / 10 / 1395 ساعت 11:19 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الیسا گلم و امادگی

الیسا عزیزم 6 ساله شد و از امسال می رود امادگی . که البته اگر نیمه دومی نبود الان باید وارد مدرسه می شد.

+ نوشته شده در يکشنبه 11 / 7 / 1395 ساعت 12:09 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


تولد 3 سالگی هلیا عسل

تولد 3 سالگی هلیا  عسل خیلی کوچولو و بی سر و صدا برگزار شد چرا که مامان بزرگم حدود 20 روزه که فوت شده است اما به جاش تو تعطیلات عید فطر رفتیم شمال  پیش خانواده بابایی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 / 4 / 1395 ساعت 13:34 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


خلاقیت فرشته ها

     در پی نوشت مطلب قبلی مبنی بر اطلاعات عمومی هلیا خانم که در طی بازی با حیوانات وحشی و اهلی اطلاعات بکر و زیبایی را کشف کرده بود فرشته های من  برای چیدمان حیوانات هم خلاقیت هایی را از خودشون نشان دادند.و من مرده اون میمون هستم که مثلا بالای یک درخت نشسته . اون پازل ها هم مثلا درخت های جنگل هستند.

 

+ نوشته شده در يکشنبه 16 / 3 / 1395 ساعت 10:06 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


اطلاعات عمومی هلیا عسل

    مدتی است که دخترانم به بازی با حیوانات علاقه مند شده اند. حیوانات اسباب بازی که دارند را می چینند روی کانتر آشپزخانه و هر کدام به ترتیب یکی از حیوانات را بر می دارند و شروع می کنند به توضیح دادن راجع به آن حیوان.اینکه جزء حیوانات اهلی است یا وحشی؟ کجا زندگی می کنند؟ و چه غذایی را می خورد.

هلیا دیشب  اطلاعاتی که تازه از محبوبه جون-مربی مهد کودک اش_ راجع به حیوانات یاد گرفته بود را با الیسا به اشتراک می گذاشتد و گفت:

پرنده ها از چوب های کوچولو استفاده می کنند تا بااونها کالسکه (لانه) درست کنند.الیسا که خیلی تعجب کرده بود گفت پرنده ها که کالسکه ندارند و هلیا با اعتماد به نفس بالایی گفت بعضی از پرنده ها با چوب کالسکه درست می کنند. و جالب اینکه الیساهم این اطلاعات را قبول کردو گفت تا حالا نمی دانسته که پرنده ها هم کالسکه درست می کنند.

هلیا با برداشتن شیر اسباب بازی اش توضیح داد که این شیره. حیوان وحشیه. تو جنگل زندگی می کنه .   شیر خواهر یوزپلنگه. تو جنگل حیوانات دیگه را می ترسونه. و  آب گوشت می خوره .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 / 2 / 1395 ساعت 11:18 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الیسا و احساس مسئولیت هایش

الیسا جونم دختری است که نسبت به دیگران با احساس مسئولیت هست . اوایل فکر می کردم فقط به خاطر علاقه به هلیا است که گاهی بهش غذا می دهد ، شلوار پای هلیا می کنند ، چراغ دستشویی را برایش روشن می کند و.... اوایل این احساس مسئولیت و علاقه اش را می پسندیدم . اما اخیرا متوجه شدم که الیسا نسبت به همه همین طور است  . یک بار یک هفته به مهد کودک نرفته بود ، آزاده جون مربی اش گفت که وقتی الیسا نبوده  دست راستم تو کلاس نبوده الیسا خیلی تو کارهای مهد بهم کمک می کنه . آزاده جون توضیح داد الیسا هم کلاسی دارد به نام امید --- که اتفاقا الیسا تو خانه هم از امید زیاد صحبت می کند --- و امید ظاهرا در اوایل سال تحصیلی خیلی ناسازگار بوده و حرف های مربی را هم قبول نمی کرده  و الیسا همیشه کنار امید بوده و برایش صحبت های آزاده جون را توضیح می داده و امید کم کم  رفتار های سازگاری داشته . الیته من زیاد از صحبت های آزاده جون خوشحال نشدم و واقعا دوست ندارم  الیسا ذهنش را مشغول دیگران کنه  که می دانم شاید یک کم خود خواهانه باشد . چند روز قبل هم وقتی برای بردن الیسا به مهد رفته بودم الیسا علاوه بر کیف و کاپشن و شال وکلاه اش یک نایلون بزرگ را با خودش از کلاس بیرون آورد وقتی ازش پرسیدم که این نایلون چیست ؟ گفت نایلون وسایل پرهام - یکی از هم کلاسی هاش - است . از این رفتارش دیگه کمی عصبانی شدم  اما چیزی بهش نگفتم

و اما

از طرف مهد کودک برنامه هایی برای جشن 22 بهمن دارند که الان حدود 1 ماه است دارند برای جشن آماده می شوند . الیسا هم برای نمایش  و سرود خوانی انتخاب شده بود . در نمایش نقش مامان یک بچه شیر را داشت  و خیلی هم نقش را دوست داشت و خیلی خوب نقش هاش را حفظ کرده بود و اجرا می کرد و توی سرود خوانی نیز با اینکه سرود سختی از سالار عقیلی بود اما خیلی خوب حفظ هست . اما دیروز رفته به آزاده جون گفته که نمی خواهد که نقش مامان شیر را بازی کند و باید این نقش را بدهند به  بنیتا - یکی دیگر از هم کلاسی هاش - و بعد از کلی صحبت کردن آزاده جون و خودم با الیسا برای برگشت به نقش اش متوجه شدیم که بنیتا از اینکه توی نمایش نیست ناراحت بوده و الیسا یا این کارش خواسته به بنیتا کمک کند. من و بابا خیلی خیلی از این رفتارش ناراحت شدیم و برای تنبیه این کارش بهش اجازه تمرین در سرود را هم ندادم و گفتم روز جشن اصلا اجازه ندارد  به مهد برود . نمی دانم چه طور می توانم  بهش بفهمانم که لازم نیست اینقدر نسبت به دیگران احساس مسئولیت کند . و اصلا دوست ندارم الیسا انسانی باشد که از نیاز های خودش به خاطر دیگران چشم پوشی کند  و اما از طرفی هم دوست ندارم خود خواه باشد . نمی دانم چه طوری باید بهش تفهیم کنم که در همه رفتار هاش تعادل داشته باشه .

+ نوشته شده در شنبه 26 / 10 / 1394 ساعت 10:09 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


هلیا ی تقلید کار

هلیا عسل من بدجوری در امور مربوط به الیسا کنجکاوی می کنه و مطالب آموزشی  الیسا را بیشتر از خودش مورد توجه قرار میده به طوری که معمولا تمام شعر هایی را که الیسا یاد می گیره را خیلی زود حفظ می کنه .  و اطلاعات زیادی در رابطه با استاندارد ، علامت استاندارد و کاربرد آن می داند. همچنین راجع به رنگ درخت ها تو فصل های مختلف سال کلی مطلب می داند. راجع به لباس ها در فصل های سرد و گرم سال می داند اما مطالب آموزشی کلاس خودش واسش جالب نیست مثلا هنوز رنگ ها را یاد نگرفته و براش تفکیک رنگ ها هیچ اهمیتی نداره . بالا و پایین را نمی داند . اما دست چپ و راستش را یاد گرفته. و این تبعیت از الیسا را تا جایی پیش برده که امروز که الیسا کلاس ژیمناستیک داشت و می خواست که لباس های ژیمناستیک را بپوشد ، هلیا گفت لباس ژیمناستیک من را هم بیار  باید بپوشم . تعجبتعجبتعجبتعجب

عسل بانوی من اگر همین جوری پیش برود وقتی رفت کلاس اول به جای یاد گرفتن الفبا ، جدول ضرب را یاد خواهد گرفت.چشمکچشمکچشمک

+ نوشته شده در شنبه 5 / 10 / 1394 ساعت 13:11 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دستفروشی هلیا عسل

ناگفته پیداست که دخترم بد جوری به شغل دستفروشی فکر می کنه و علاقه عجیبی داره که اسباب بازی هاش  را توی نایلون بگذاره و دور خودش جمع کنه

+ نوشته شده در جمعه 15 / 8 / 1394 ساعت 20:40 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


دردانه من 5 ساله شد

الیسای عزیزم امروز پنجمین پاییز عمرش رسید و 5 ساله شد. اما به خاطر اینکه فقط دو روز از عاشورا گذشته و بابا هم ماموریت هست و من هم امروز نوبت دندانپزشکی دارم جشن تولدش خلاصه شد به یک جعبه شکلات واسه دوستان و مربی های مهد کودک . و البته امروز مامان جون شهناز  برای دادن هدیه تولدش می اید خانه ما . همین و البته  الیسای من مشغله های ما را درک کرد و وقتی براش توضیح دادم که نمی توانم واسش جشن بگیرم ، گفت اشکال نداره به جاش وقتی بابا اومد می رویم شهر بازی گانگو  و هلیا هم می بریم و البته نی نی وبلاگ هم یه بنر تبریک بالای وبلاگ الیسا گذاشته بود

+ نوشته شده در دوشنبه 4 / 8 / 1394 ساعت 12:21 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


جشنواره نقاشی

چند وقت پیش از طرف مهد کودک یک برگه هایی را به بچه ها داده بودند تا با کشیدن نقاشی با موضوع ازاد در جشنواره نقاشی کودکان استان شرکت کنند و نقاشی الیسا جونم هم از طرف مهد کودک برای شرکت در جشنواره  فرستاده شده و  از طرف کارشناسان اون نمایشگاه نقاشی انتخاب شد و این اولین موفقیت هنری فرشته ام بی نهایت ما را خوشحال کرد

 

و  به مناسب این موفقیت الیسا جونم را بردیم یک تآتر کودک به اسم راز جنگل که با جنبه های دیگر هنر هم اشنا بشود. یه نمایش زیبایی بود که البته بیشتر از الیسا و هلیا من و بابایی از دیدن نمایش لذت بردیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 / 6 / 1394 ساعت 10:05 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


نمایشگاه نقاشی الیسایی

نقاشی هایی که الیسا در طول سال تحصیلی  در مهد کودک کشیده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 / 5 / 1394 ساعت 10:29 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


هلیا جونم 24 ماهه شد

خدا را هزار مرتبه شکر که من امسال زنده هستم و  دو سالگی  فرشته ام  را دیدم روز ی که  به دنیا آمده بود  آرزو می کردم که هلیا زود یک ساله شود و در یک سالگی آرزو داشتم که زود دو ساله شود  و  الان تنها آرزویم در رابطه با او این است که زود زودی سه ساله شود  تا من بتوانم دقایقی را برای خودم وقت بگذارم

این مشکل نداشتن هیچ وقت و فرصتی  برای خودم برایم بد جوری عقده شده و چنان  پرداختن  به نیازها و علایق خودم برام حسرت شده که می ترسم تا بزرگ شدن بچه هام زنده نباشم تا مثل سابق  دقایقی در روز را به  برای خودم بگذرانم و بد جوری به خواهر و زن داداشم حسودی ام می شود وقتی توی مهمانی ها درگیری دیگری جزء خودشان ندارند.

هلیا جونم  خدا را شکر رشد بسیار خوبی داشته و مهارت های کلامی و رفتاری خیلی خوبی دارد و  هر روز با رفتارها و بخصوص کلام شیرین اش کلی ما را شگف زده می کند

هر وقت الیسا ناراحت است یا ما دعواش می کنیم و الیسا نالان و گریان است  سریع می دود و خودش را تو بغل الیسا می اندازد  و دلداری اش می دهد  اما وقتی خودش را دعوا کنیم یا ناراحت و گریان باشد اجازه نمی دهد کسی و بخصوص الیسا طرفش برود و می دود توی اتاق خودش و اصلا از ترحم خوشش نمی اید و من دیوانه این غرورش هستم  اما اگر من از دستش عصبانی بشوم و الکی باهاش قهر کنم  می آید توی بغلم می نشیند و می گوید : مامان عشتمی ... (یعنی مامان عشقمی ) و مطمئن است که من هرگز نمی توانم در برابر این جمله اش مقاومتی داشته باشم

بابایی را خیلی خیلی دوست دارد  و هر روز با الیسا سر اینکه کی باید در را روی بابایی باز کند دعوا دارند و بابایی هم اجازه ندارد خودش کلید بندازد و در را بازکند که اگر این کار را انجام دهد  باید مجددا برگردد دم درب  تا هلیا جونم در را برایش باز کند

موقعی که خواسته ای دارد من و بابا  ، مامانی جون و بابایی جون هستیم  و خوب دلبری کردن را بلده  و مانند همه بچه های هم سنش مالک همه وسایل و اسباب بازیهای توی خونه  ماست.

هر وقت بخواهم ازش عکس بگیرم اجازه نمی دهد و اخم می کند و به دوربین نگاه نمی کند (مثل اغلب بچه ها ) اما هر وقت یه لباسی تنش می کنم که خودش خوشش آمده و یا هر قت می خواهد تنهایی با بابا برود خرید می گوید " مامان بیا عدس بدیر "  یعنی مامان بیا عکس بگیر و کلی عکس جلوی جاکفشی و در خانه دارد

کلا خیلی جیگر شده و من عاشقش هستم شدید

 

+ نوشته شده در شنبه 13 / 4 / 1394 ساعت 12:33 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


الگوی زندگی الیسای من

الیسای من مدتهاست که در مهد کودک راجع به زندگی ، خانواده ، شروع تشکیل خانواده و.... بحث هایی را در کلاس با مربی و دوستانش داره و مدتهاست که هر وقت به خانه بر می گردد راجع به این موضوع که آیا وقتی بزرگ شد باید از پیش منو بابایی برود ؟دیگه نمی تواند هلیا را ببیند؟  چرا آدم ها که بزرگ می شوند ازدواج میکنند و.... سوال هایی را می پرسد که من سعی می کنم تا آنجا که می توانم به سوال هایش در جد درک و فهم خودش جواب دهم و در همه صحبت هایم تاکید دارم که اگر ازدواج نکند تا همیشه می تواند پیش من و بابایی زندگی کند و از ما جدا نشود   "  که چقدر من آرزو دارم دخترهایم اصلا ازدواج نکنند و همیشه مجرد بمانند "  امروز در مسیر برگشت از مهد به خانه  ،الیسا جونم گفت مامان من یک فکر خوب کردم و توضیح داد _  که من می خواهم هر وقت بزرگ شدم  زندگی ام را مثل خاله فروغ شروع کنم  _ پرسیدم مگر خاله فروغ چه جوری زندگی اش را شروع کرده است ؟ و نازنین دخترم توضیح داد که خاله فروغ که بزرگ شده و عروسی کرده و حامله شده و پارسا و پرهام که بزرگ شده اند هنوز هم بچه مامان جون مونده  من هم هر وقت بزرگ شدم همیشه بچه شما می مونم

و منظور الیسای عزیزم این بوده که حتی اگر هم ازدواج کرد می خواهد نزدیک ما باشه و همیشه با ما بمونه مثل خاله فروغ که خانه اش تا خانه مامان جون فقط 3 کوچه فاصله  است و هر روز به مامان جون سر می زنه و همدیگر را می بینند و مشخص که دخترم از شرایط ما که از خانواده پدری هزار کیلومترو از خانواده مادری هم 40 کیلومتر دوریم راضی نمی باشد. و  ذهن کوچک اش در این روزها دنبال راه حلی بوده که هم بزرگ بشود و احیانا ازدواج کند و هم پیش ما بموند

+ نوشته شده در دوشنبه 25 / 3 / 1394 ساعت 9:34 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


موزه حیات وحش

چند وقت پیش از طرف مهد کودک الیسا را به موزه حیات وحش بردند و این اولین تجربه اردو از طرف مهد کودک برای الیسا بود

 مکالمه من و الیسا  در راه بازگشت از مهد کودک برایم خیلی زیبا و دلنشین بود

- الیسا خانوم امروز رفتید موزه ؟خوش گذشت ؟ تعریف کن من وهلیا هم بدونیم اونجا چی بود و چه کار ها کردید

- کاری نکردیم فقط   ویوون ها  " حیوان ها  " را نگاه کردیم و بعد هم میوه خوردیم و اومدیم

- موزه چه جوری بود  . حیوان ها بودند؟

- اره همه ویوون ها ایستاده بودند

- حیوان ها خشک بودند؟

- نه خشک نبودند .. خیس هم نبودند . اما ایستاده بودند

- یعنی چی  ایستاده بودند؟

- یعنی حرکت نمی کردند مربی اشون گفته بود که بچه های مهد کودک می آیند از سر جاتون حرکت نکنید تا بچه ها نترسند.

- که اینطور پس حرکت نمی کردند. خشک هم نبودند. کدوم حیوان ها را دیدی  که جالب بودند ؟

- همشون را نگاه کردم . اما  دایناسور اشون  فقط استخوان داشت اما گوشت و مو و چشم نداشت فقط استخوان هاش مونده بود

- جدی ، چه جالب . اون حیوان ها را هم دیدی که سرشون را به دیوار نصب کرده بودند؟

-  سرشون ؟؟؟ نه هیچ سری که روی دیوار نبود همشون روی کاشی بودند. (الیسا جونم اصلا حیوان هایی که سرشون روی دیوار های بلند موزه نصب شده را ندیده بوده و در واقع فقط محیط پایین موزه را نگاه کرده )

- اون گرگ را هم دیدی که یه بچه به به ای را خورده بود ؟ (یک گرگ در حالی که بزغاله ای به دهانش گرفته خشک کرده اند  )

- نه به به ای را که نخورده بود فقط دندونش گرفته بود . مثل گرگ شنگول و منگول

تازه بعضی از حیوان ها با مامان اشون و بعضی هاشون هم با خانواده اشون بودند

- چه جالب . مثلا کدوم حیوان با خانواده اش بود؟

پروانه ها  . گوسفند ها . پرنده ها  و ماهی ها  کلی ماهی رنگی بود توی یک شیشه بزرگ  ( آکواریوم ) بودند

 

 

+ نوشته شده در يکشنبه 27 / 2 / 1394 ساعت 11:56 توسط یاسمن( مامی فرشته ها ) |


Design

Design By : Avazak.ir